آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

312. دماوندیم

از سه شنبه شب دماوندیم ... سه شنبه صبح بابا رفت دفترمرکزی و ما خونه عمه بودیم ... بعدش رفتیم هایپر و شب اومدیم اینجا ... راستی همون روز یاد گرفتی بگی گل که البته میگه گ o  ... به گوجه هم میگی دوده یه جورایی مث 2 10 و گوگه goga :* دیروز بابایی و بابامرتضی داشتن حیاط رو درست میکردن و هربیلی که میزدن تو میگفتی اوووو :)) این دیگه شده صدای بیل :)) شب هم خونه ی بیژن اینا بودیم و رفتیم و باز اومدیم همینجا :)
5 ارديبهشت 1393

311. بیسی

چیزی میخوای بهت میدیم میگی "بیسی " بعضا "میسی " هم میگی :* صندلی میزتحریرت رو خیلی دوست داری ... همه ش تو خونه دستته داری میکشیش اینور اونور ... سرش با بقیه دعوا هم میکنی ! و خیلی بانمک ازشون میگیری و بانمک تر میشینی روش :* کلا عاشق اینی که روی هرچیزی بشینی ... از صندلی و میز و انواع اسباب بازیات تاااا شیشه نوشابه !!! یه کاری میکنی که اشتباهه خیلی بانمک میای وایمیسی میگی "دیدی؟" :* یه روش برقراری ارتباط با بقیه پیدا کردی ! میری جلوی روشون میزنی تو دهنت میگی آآآ !!! بعد اونا که این کار رو میکنن یه فوت همراه با تف و صدا میکنی با جدیت ! که اونا باز باید این کار رو بکنن !!! و بعد سرت رو مث سرسری تکون میدی و میری ! این کارا رو با کسایی که د...
1 ارديبهشت 1393

310. خائه

چند وقت بود هر خانومی رو میدیدی میگفتی ماما! از روزی که رفتیم خونه ی خاله نسیمه و بهش گیر داده بودی میگفتی خاخاخا :)) خاله یاد گرفتی :* حالا با جدیت همه ی خانوما خائه شدن :* یه سری حروف انگلیسی رو میخونی علاوه بر اعداد ... o و p و a و خیلی چیزای دیگه :* عزیزی مادر <3 آهان راستی دوچرخه سواری یاد گرفتی !!! میشینی رو دوچرخه با یه پا پدال رو میدی پایین بعد با اون یکی پا میکشیش بالا و حرکت میکنی :* البته خوب الان این کار رو میتونی بکنی و دیگه فرمون رو نمیتونی ثابت نگه داری و میری تو در و دیوار :)) ولی همیشنم کلی خوبه :* امروز تو ماشین گفتی "ابس" که یعنی اسب :* سیب هم میگی :*  دیگه یادم نمیااااد :))
28 فروردين 1393

309. این روزها

شنبه با یه سری دوستای گلمون رفتیم پارک بانوان و عجیب چسبیدددد ... خاله هانی و فینگیل ... خاله تهمین ... خاله انوشه و سهراب خوشگله ... خاله نسیما و محیا ی عروسک و در آخر خاله زهرا و ریحانه ی خوشگل که من بیدار شده ش رو ندیدم :)  ساعت حدودای 3 بابا مرتضی اومد دنبالمون و رفتیم انقلاب و سری چاپ شده تا الان ! شاهنامه ی کودکان رو برا دخترک گرفتیم ... مبارکت باشه مامانی :* 200 تومن کتاب ؟ باورم نمیشهههه خخخخ شب هم دایی افشین اینا و مامانی اینا شام اومدن پیشمون ... یعنی داغون بودماااا  آهان هنوز تو ماشین آهنگهای هنگامه یاشار رو گوش میدی ... از یه آهنگشون میترسی !!! آهنگ قطارشون !!! انقدر بانمک تا به اون میرسه جیغ میزنی و گریه میکن...
26 فروردين 1393

307. شیراز

آقو رفتیم شیراز ... با مرضی اینا قرار گذاشتیم و جمعه صبح زود راه افتادیم ... زیاد اذیت نکردی ... چون تو جاده از رانندگی بقیه میترسم باید تو صندلی میبودی حتما ... برای اینکه حوصله ت سرنره با جدیت بازی میکردی :)) خیلی بانمک با ژست نشسته بودی و بازی میکردی و من خیالم راحت بود ... البته دستات رو از تو کمربند دراوردی ولی همون کمربند هم کفایت میکرد برام ...  1 هفته اونجا بودیم و بد نگذشت ... با کیانا و سارینا اتیش سوزوندی :* مرضی به تو میگفت امیتیس عزیزم بعد سارینا بهش برخورد که چرا به همه میگی عزیزم به من نمیگی :)) قهر کرده بود رو تاب نشسته بود من پیشش نشسته بودم میگفت : آرام جون برم میخوام تنها باشم خخخخخ اونم با اون حالت بانمک حرف زدنش :...
19 فروردين 1393

306.شمال

شنبه صبح اومدیم شمال ... جمعه شب منیژه زنگ زد گفت میاین؟ ما قرار بود یکشنبه با مامان اینا بیایم ولی جمع کردیم و اومدیم ... بارون بود و سرد ... شب رفتیم بابلسر ... فردا صبحش مامان اینا اومدن و ما جمع کردیم اومدیم رویان ... جامون کوچیکه ولی خوب بد نیست ... در عوض محوطه ی توپی داره و دریا هم تو محوطه س :) امیتیس که کلیییی حال کرده :* هوا هم خوب شد ... امروز افشین اینا برگشتن ولی ما هنوز هستیم . امروز سر ناهار امیتیس میگه ماما گیدی به به! بچه م لهجه مازنی گرفته :)) انیتا رو پای مامان خوابیده بود رفته به زوووور بلندش کرده و میگه شییییر :)) بعدم داد میزنه سی سی ! که کلی فکر کردیم فهمیدیم پستونکو میگه :*   ...
5 فروردين 1393

305.سال نو مبارک

عروسکم سال نو مبارکت باشه :* ساعت 8:27 دقیقه ی شب سال تحویل شد ... از ظهر بیرون بودیم ... اول رفتیم سعدی سراغ خریدن سرویس برا دستشویی که تو جامسواکیشو شکستی :)) ولی جای پارک نیافتیم! بعد رفتیم گمرک و برات بعنوان عیدی دوچرخه خریدیم که کلی هم شاد شدی و وقتی میخواستیم بذاریمش عقب ماشین خیلی بانمک گریه میکردی و با ناله میگفتی بابا :( وسط راه هم میرفتی عقب سوارش میشدی :)) بعد از کلی تو ترافیک موندن اخر سر رفتیم بنی هاشم و سرویس هم خریدیم! بعد از سال تحویل رفتیم خونه ی بابایی اینا و دایی افشین اینا هم بودن و کلی با آنیتا آتیش سوزوندی :*  ...
29 اسفند 1392

304. شب عید

فردا شب سال تحویل میشه ... حس عجیب و قشنگی دارم برای نو شدن سال ... حس اینکه امسال دومین ساله که تو با مایی بهترین حس منه :* همیشه شاد و شنگول باشی دخترکم :* امروز رفتیم شیرآلات خریدیم با جدیت و بابا برامون شیرها رو تعویض کرد ... کلی شاد شدم :) چه ساده شاد میشم ... نیازی به خرجهای آنچنانی هم نیست ... زندگی باید در جریان باشه و همینشم خوبه ... تو هم همینجوری باش :) 3 تا ماهی گوگولوی قرمز هم خریدیم که الان دارن تو تنگ میرقصن و تو هم کیف میکنی :) امشب حسابی آتیش سوزوندی دخترکم :) دایی افشین یه تیشرت پوشیده بود که روش یه 2 ی بزرگ نوشته بود تو تا دیدیش دویدی رفتی دستت رو گذاشتی روش و گفتی 2 :* کلی کیف کرده داییت :)) آهان راستی استخون ترقوه ...
28 اسفند 1392